تبليغاتX
قطرات عشق
قطرات عشق
سال نو مبارک
سلام دوست جونا سال نو مبارک

از اینکه این همه دیر اومدم واقعاً معذرت

یه جراحی کوچولو داشتم و دوران نقاهت را سپری میکردم. دلم بری همه شما تنگ شده .

با آرزوی سال خوب برای تمام دوستان گلم

لينك | نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:11 توسط تاتی |
سلام ۲شنبه سالگرد آشنایی من و آقای همسر بود

آقای همسر ساعت ۲ اومد دنبالم و با هم رفتیم که با هم ناهار رو بیرون بخوریم. هم به عنوان سالگرد آشناییمون و هم به عنوان جشن تولدم.

جاتون خالی رفتیم جاجرود . اونجا یه رستوران خیلی خیلی باحاله که خیلی از وقتها میریم اوناجا و یه ناهار مشتی میزنیم تو رگ.

البته راهش دوره ولی ارزششو داره حتماً امتحان کنید.

من عاشق این منطقه هستم . هم طبیعت زیبایی داره و هم روزهای خوش و خاطرات خوبی رو با آقای همسر در این طبیعت گذروندیم.

بعدش برگشتیم و آقای همسر هدیه های ناز ناز بهم داد. و بعدش رفتیم خونمون.

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:47 توسط تاتی |
والنتاین
پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

 ببخشید خانوم پا میدی واسه معلول می خوام.عروس ننم میشی؟میتونم شماره بدم پاره کنی؟!!!میخوام سایه سرت شم.می خوام مرد خونت شم.طلبت شدم می خوام باهات دوست شم.شماره کفشتم بدی زنگ میزنم...راستی شماره عینک من میدونی چنده؟...ا...چرا جواب نمیدی؟(نگاه عاقل اندر سفیه دختر)>>>>>

 پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس

  می تونم یه ذره وقتتون رو بگیرم؟به خدا قصد خیر دارم –

- خواهش میکنم مزاحم نشید من نامزد دارم

- خوب من حاضرم با نامزد شما دوئل کنم.انتخاب اسلحه هم به عهده اون!(دختر به زور جولوی خنده اش را میگیرد)

- ببین پسر خوب من جای مامان تو ام.

-  خوب من خیلی دوست دارم یه مامان خوب مثل شما داشته باشم تا شبا واسم قصه بگه,لالایی بگه

- لطفاً مزاحم نشید پلیس صدا میکنم ها

- خب بهتر همین جا عقدمون میکنن.

- تو چقدر پر رویی بچه!

- من شماره ام رو میدم شما اگر دوست داشتید زنگ بزنید.

- باشه ولی قول نمی دم ها

- عیبی نداره زنگ نزن

 پرده سوم :یه روز بعد از ظهر ,پارک

 - بیبین آقا مسعود تا حالا دوست پسر نداشتم چون خوشم نمیاد مثل این بچه مچه ها که تا صبح میشینن پای تلفن و تلفن بازی و از این صحبتا

- خب من هم تا حالا دوست دختر نداشتم.....من هم از این بچه بازیا بدم میاد 

 پرده چهارم: نصفه شب پای تلفن

 - ببین مسعود جون نگاه من به زندگی این جوریه که....

.- اتفاقاً عزیز دلم ,مای دارلینگ,هانی,سوییتی نظر منم اینه که...

 پرده پنجم:

یک شب گرم و تب آلود بوی علف,حس خسته یک ملافه پیچیده,عطر ممنوع یک رویا,صدای (...) و عشق و دیگر هیچ (...) در این قسمت باید کمی بی پرده سخن گفت!

پرده ششم:روز ولنتاین,کافی شاپ

- من دیگه خسته شدم.امروز یه روز عاشقانه اس ,سرشار از عشق و صفا ,ولی انگار تو منو ... دوست نداری!

- چرا دوستت دارم ولی شرایطم طوری نیست که برات وقت بذارم.من دوستای دیگه ای هم دارم که باید بشون برسم

- خوب منم همینطورم.منم وقت ندارم.ولی این دلیل نمیشه که از عشق صحبت نکنی

- عشق مال بچه هاست.ما دیگه بزرگ شدیم باید واقع بینانه نگاه کنیم.

- گفتم که ....دیگه منو دوست نداری....

- چرا عزیزم دوستت دارم.امشب زنگ بزن به بابابت بگو میری خونه دوستت شب هم بر نمیگردی...

-باشه!

پرده هفتم: فردای روز ولنتاین خونه پسره!

- بی شعور!پدر سگ!(...)(...)تو من رو با اون خواهر (...)ات اشتباه گرفتی...پونزده تا سر جمع کردی تو خونه که چی بشه؟

- تو هم که بدت نیومد!تازه اینا دوستای منن...غریبه نیستن!

- خفه شو بی غیرت!من عشق تو بودم.روز ولنتاین واست عروسک خر گریان خریدم

- چه ربطی داره منم برات شکلات قلبی خریده بودم.

- شکلات قلبی بخوره تو سرت!تو اصلاً معنی عشق رو نمی فهمی!حیف اون کارت پستالی که خریده بودم.

-عشق همینه که دیدی.راستی اون روز روم نشد بت بگم کارت پستالت خیلی بی ریخته.حالا فکر کردی خیلی لعبتی با اون هیکل بی ریختت...

پرده هشتم:بعد از ظهر فردای ولنتاین.لوکیشن قبلی

 آخه مرتیکه بی شعور تو می میردی 5 دقیقه دیگه تو کمد دووم میوردی؟

به من چه مسعود جون حمید هولم داد!

حمید آبروی منو بردی.دافیه پرید!ار همون سوراخ کلید نگاه میکردید...!بیا!اینم از رفقای ما....

پرده نهم:ساعت 16.00 پراید

 خانوم پا میدی.......

 نتیجه گیری:ولنتاین خوبه

متاسفانه جامعه ما این مدلی شده خدا بخیر بگذرونه.........

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:28 توسط تاتی |
تولد
سلام دوست جونا ۲ روز دیگه تولدمه

دیشب با آقای همسر قرار گذاشتیم که فردا بریم خوش گذرونی

خوش باشید.

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:21 توسط تاتی |
پرنیان
سلام اگه یادتون باشه توی وبلاگ های قبلیم درباره نی نی کوچولومون خیلی حرف میزدهم

اینکه با آزی جونم میرفتم دکتر و صدای قلب پرنیان رو می شنیدیم و ....

حالا خاله جوجو میخواد چند تا از عکسهای این فسقلی رو بزاره تو وبلاگش

اینجا خانم خانوما داره دارو قورت میده و از تلخی دارو تعجب کرده

اینجا هم دخترمون داره خودشو میکشه و طبق معمول ناز میکنه

لينك | نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:32 توسط تاتی |

آدم برفي ۱

پسرك،آدم برفي را فراموش كرده بود

كه به يك باره برف تابستاني شروع

به باريدن كرد.

آدم برفي ۲

پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت.

بو كشيد:بازم سوپ؟!

مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟

پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي.

تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره.

و آن را در دهان گذاشت.

زن هويج را برداشت.آن را شست.

همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد،

گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!!

آدم برفي ۳

دخترك دست به شكم آدم برفي كشيد:ميدونم تو هم مثل من

خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي.

نگاهي به اطرافش كرد.هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد.

به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت.

سرش را پايين انداخت:اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم.

لب ور چيد:خوب يه كم زشت شدي.

لبخند زد:به ات قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه

كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره.

به دور و برش نگاه كرد.كسي را نديد. شانه بالا انداخت.

دست در جيب كرد و هويج را فشار داد:حتمن يكي مي آد.

دختر كه دور شد،يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود

از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:11 توسط تاتی |

مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نمي‌رفت ...

شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده مي‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مي‌نمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.

سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهل‌بيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور مي‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمي‌رسد.»

آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.

هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت مي‌دانم و نهي از منکر واجب است.»

وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .

نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود مي‌لرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت مي‌کرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.

چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»

پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»

لينك | نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 7:51 توسط تاتی |
قلب من برای تو

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی... ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی... شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید... در ضمن این نامه برای شماست!... دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد... ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم... الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت)دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:52 توسط تاتی |
 

ساعت ویژه

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:31 توسط تاتی |

به تو تقديم ميکنم تمام احساسات دورنم را که مشتاقانه تو را طلب ميکنند.

به تو تقديم ميکنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را که به وسعت تمام روزهايي  است که بي تو سرکردم

و به تو تقديم ميکنم عشق را که در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه  منتظرم يافتم.

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده و

با  خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند

لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:49 توسط تاتی |
Copyright By ghatre1387 - This Template Designed By HOTWEBS